
دیگر مسلمان، شیخ و ملا و پیغمبر و فلان… رسولالله (صلی الله علیه و سلم) به فاطمه زهرا میگوید که: «ای دختر پیغمبر، ای فاطمه! روز قیامت نیا بگو من دخترت هستم، پاره تنم؛ ای علی! پسر عموی من؛ ای عباس! ای فلان، ای فلان، ای جعفر!»؛ یکی یکی از اقوامشان را میشمارد که روز قیامت نیا بگی: «من پسرتم، من دخترتم، من عموتم، من پسر عموتم».
آنجا کار به «عمل» میآید؛ حسب و نسب، جایگاهی و محلی ندارد. حتی قسم یاد میکند و میگوید: «اگر فاطمه دختر پیغمبر دزدی بکند، من دستش را قطع میکنم». کاری ندارد به شیخ و ملا و سید؛ آنهایی که جز ساداتاند، اگر عالم باشند، اگر دعوتگر باشند یا اگر صالح باشند، سه تا ثواب دارند و سه تا حرمت دارند: یکی حرمت سید بودنش است، یکی حرمت عالم بودنش است و یکی حرمت مصلح بودنش است (صالح بودنش و دعوتگر بودنشان).
ولی اگر تقوا نداشته باشد، یک سیدِ لاطیِ شرابخوار را باید جلویش بلند شد؟ چون سید کجایش سید است؟ این (تقوا) دیگر بالاتر از حسن و حسین و جعفر و عباس و علی و از آنها بالاتر است؟ از عبدالله بن عباس و امثال آنها بالاترند؟ و فاطمه؟ تنها چیزی که آدم را جلو میاندازد، علم و تقوا و مفید بودن و خادم بودن است. نه صف بالا نشستن، نه لباس رنگارنگ پوشیدن و نه ماشینهای نمیدانم فلان و فلان نیست.
انسانهای سرمایهدار هنگام مرگ شناخته میشوند؛ همانهایی که «شهادتین» درست به زبانشان آمد. روز جمعه، شبِ جمعه، یک شیخ احمد سعادتی بود که در این منطقه میشناسندش. آن خیر بزرگ در قطر بود (اگر اشتباه نکنم). روز جمعه ساعت ۹ یا ۱۰ صبح، غسلش را میزند، خودش لباس سفید میپوشد، وضو میگیرد، مسواکش را میزند، خوشبو و عطرش را به لباسش میزند، بعد رو به قبله تکی همه را صدا میزند. در سالن صدای همسرش را میزند؛ این همسفرش، این رفیق دربش میگوید: «زن بیا، بیا که شوهرت مسافر است. بچهها را صدا کن». زنش میآید و میگوید: «جناب شیخ! تو که روز جمعه پشت به نماز جمعه این کار را میکردی، کجا مسافری؟». میگوید: «بچهها را صدا بزن». بچهها میآیند، دو طرفش مینشینند. اول از همسرش خداحافظی میکند و حلالی میطلبد، بعد از بچههایش؛ بعد میگوید: «أشهد أن لا إله إلا الله و أشهد أن محمداً رسول الله» و نفسش را خالی میکند. این را هم به او میگویند: «سرمایهدار»



